.::F.CBARCELONA::. .:: وبلاگی برای بارسایی ها ::. |
||||||||||
دو شنبه 23 آبان 1390برچسب:, :: 22:12 :: نويسنده : محمدرضاترابی
اقامتگاه آیادا در مالدیو (16 عکس) آیادا نام یک اقامتگاه لوکس و زیبا در جزیره Maguhdhuvaa در مالدیو است. این اقامتگاه شامل 112 ویلای لوکس میباشد. آبهای آبی و شن های ساحلی سفید آنجا را به یکی از بهشتی ترین مکان های روی زمین بدل کرده است برای مشاهدهبقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... دو شنبه 9 آبان 1390برچسب:, :: 18:36 :: نويسنده : محمدرضاترابی
برای اینکه هوش خود را بسنجید لازم است 30 دقیقه وقت بگذارید برای اطلاع به اینجا مراجعه کنید: تست هوش 30 دقیقه ای پنج شنبه 5 آبان 1390برچسب:, :: 13:47 :: نويسنده : محمدرضاترابی
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد…..... در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد…. در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم. - آها، میدونستم که با خدا نسبتی دارید...........!!! پنج شنبه 28 مهر 1390برچسب:, :: 13:31 :: نويسنده : محمدرضاترابی
عکسهای فورد مد مکس آخرین مدل 2011 (10 عکس) برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید
ادامه مطلب ... دو شنبه 25 مهر 1390برچسب:, :: 16:19 :: نويسنده : محمدرضاترابی
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی! بیا تو .........
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید:
آقای دکتر! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد: التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت:
ولی دکتر ، من نمیتوانم. اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.
او تمام شب از آن زن مراقبت کرد، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما میمردی!
مادر با تعجب گفت: ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!
و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دخترک بود.
یک فرشته کوچک و زیبا......... چهار شنبه 20 مهر 1390برچسب:, :: 18:26 :: نويسنده : محمدرضاترابی
عکسهای خنده دار فقط از ایران (39 عکس) برای مشاهده عکسها با سایز بزرگتر ، بر روی آنها کلیک کنید برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید برای حمایت از ما رو روی بنرهای تبلیغاتی فقط کلیک کنید ادامه مطلب ... شنبه 16 مهر 1390برچسب:, :: 16:47 :: نويسنده : محمدرضاترابی
عکسهای لپ تاپ لمسی بدون مانیتور این لپ تاپ دارای حساسیت بالا و کاملا لمسی می باشد برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... شنبه 16 مهر 1390برچسب:, :: 13:52 :: نويسنده : محمدرضاترابی
«سه نصیحت فوق العاده آموزنده و زیبا از (استیون جابز) مدیر نابغه شرکت اَپل» ۱- من دانشگاه را رها کردم ولی چرا رها کردم شروعش بر میگردد به قبل از تولدم. مادر واقعی من قصد داشت مرا به خانواده ای دیگر بدهد تا بزرگ کنند و میخواست آن زوج حتما دانشگاه رفته باشند پس با یک وکیل و همسرش توافق کرده بود که مرا به آنها بسپارد ولی مدتی بعد از تولدم دریافت پدرخوانده من دبیرستان را هم تمام نکرده است و مادرخوانده من دانشگاه را. ابتدا او از دادن من به آنها سرباز زد ولی بعد وقتی آنها به او قول دادند حتما مرا به دانشگاه خواهند فرستاد قبول کرد که مرا به آنها بسپارد. ۱۷ سال بعد من به دانشگاه رفتم. پدر و مادرم پول کم خرج میکردند که بتوانند خرج تحصیل مرا بدهند. بعد از ۶ ماه دیدم این کار ارزشش را ندارد من نه برای آینده ام برنامه ای داشتم و نه می دانستم دانشگاه چطور می تواند به من در این مورد کمک کند .دانشگاه را رها کردم. تصمیم ترسناکی بود در آن زمان ولی وقتی به گذشته نگاه میکنم یکی از بهترین تصمیم های زندگیم بود. حالا میتوانستم کلاسهایی که دوست نداشتم را نروم و به کلاسهایی که دوست داشتم بروم. خوابگاه نداشتم و کف اتاق دوستم میخوابیدم. بطریهای کولا را بر می گرداندم تا با ۵ سنت های آنها غذا بخرم .شبهای یکشنبه ۷ مایل پیاده میرفتم تا کلیسا تا یک وعده غذای خوب بخورم. دنبال کردن کنجکاوی و الهاماتم برایم بسیار با ارزش بود . یک مثال میزنم . وقتی دانشگاه را رها کردم به کلاس خطاطی رفتم و با اصولش آشنا شدم. در آن زمان اصلا به فکر کاربرد عملی این اصول نبودم ولی ده سال بعد وقتی داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی میکردیم همه اینها به یادم آمد و آنها را در طراحی مک بکار بردم. شما باید به یک چیزی اعتماد داشته باشید: خدا ، سرنوشت ، زندگی ، کارما و .... چون این به شما اطمینان میدهد که دنباله روی دل خود باشید حتی وقتی جاده ناهموار شده است. برای خواندن بقیه ، به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:, :: 13:6 :: نويسنده : محمدرضاترابی
برخی آداب و رسوم ازدواج در ایران (طنز)
ادامه مطلب ... پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:, :: 13:6 :: نويسنده : محمدرضاترابی
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه میتوانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که میبایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته میشد. این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران مینمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. امـّـا (برای خواندن ادامهء داستان ؛ به «ادامه مطلب» رجوع کنید) ادامه مطلب ... شنبه 9 مهر 1390برچسب:, :: 22:57 :: نويسنده : محمدرضاترابی
«۱۰ مکان شگفت انگیز طبیعی دنیا» وجود این چشمه های آب معدنی هر ساله صدها هزار نفر را از سراسر دنیا به این مکان زیبا می کشاند. رومی ها در Pamukkale شهر قدیمی به نام Hieropolis را ساخته اند. برای محافظت از این مکان، هتل ها و جاده های قابل دسترس به Pamukkale کمی دورتر از این منطقه ساخته شده است تا آسیبی به این منطقه نرسد و زیبایی Pamukkale همچنان حفظ شود. اگر این عکس را نمیتوانید مشاهده کنید ؛ در اینجا کلیک کنید! برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید برای حمایت از ما رو روی بنرهای تبلیغاتی فقط کلیک کنید
ادامه مطلب ... شنبه 9 مهر 1390برچسب:, :: 23:1 :: نويسنده : محمدرضاترابی
سیر تکامل دختر خانم ها از سال 1230 تا سال 1400 (طنز) سال 1230 : مرد: دختره خیر ندیده من تا نكشمت راحت نمیشم.... زن: آقا حالا یه غلطی كرد شما ببخشید! نا محرم كه خونمون نبود. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...!!! مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمیشه باید بکشمش... بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهکارشو میبخشه.....
سال 1280 مرد: واسه من میخوای بری درس بخونی؟ میکشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟ زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد! دیگه از این مارک شکر نمیخوره! قول میده... مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ) : من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. اگه خودت بیای، خودتو تسلیم کنی بدونه درد میکشمت... بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهکارشو میبخشه ادامه در ادامه مطلب برای حمایت از ما رو روی بنرهای تبلیغاتی فقط کلیک کنید ادامه مطلب ... شنبه 9 مهر 1390برچسب:, :: 14:12 :: نويسنده : محمدرضاترابی
***توضیحات پروفایل بعضی از دخترا : آرومم ، صبورم، مهربون، دوست داشتنی، خــانوم ، از دروغ بدم میاد ، وفادارم.. یهو میگفتی زن زندگی ام و دنبال شوهر میگردم دیگه.... ای خداااااااااااااا ***شنیدین این دخترای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟ خواستگار میخواد كه تو نداری! ***یه نظرسنجی تو فیسبوک گذاشتن که آخرین خواستهت قبل از مرگ چیه؟ یارو جواب داده: ۵ دقیقه وقت بدن هارد کامپیوترمو فرمت کنم چون اگه ببینن چیا توشه دیگه ختمم برام نمیگیرن! ***متصدی بانک : خانم بریزم به حساب جاری تون؟ زن : وا نه!! خدا مرگم بده! الهی جاریم بمیره! بریز به حساب خودم...! ***یارو میره آمپول بزنه، پرستاره میگه : شلوارتو دربیار. طرف میگه ببخشید من خجالت میکشم، اوّل شما دربیار!!!!! ***غضنفر میره جبهه رو پیشونی بندش نوشته بود : یا زهرا یا دختر داییم یا هیچ کس!!! ***اصفهانیه از تهرانی میپرسه که شما چیکار میکنید که زنهاتون دوستتون دارن؟ تهرانیه میگه: وقتی ظرف میشوره میریم بغلشون میکنیم...نازشون میکنیم ... اصفهانیه میگه...شیری آبم همینجوری وا؟؟؟!!! ***رفتیم سربازی مرد بشیم ... ***چرا وقتی یه نفر رو "هلو" خطاب میکنی ، لپاش گل میندازه و حال میکنه ، اما بهش میگی "گلابی" بهش بر میخوره؟؟؟ بابا میوه میوه است دیگه!!!!! برای خواندن بقیه ، به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:, :: 17:53 :: نويسنده : محمدرضاترابی
قبل از ازدواج پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:, :: 17:53 :: نويسنده : محمدرضاترابی
نامه عاشقانه ترکه به دوست دخترش.....!!! سلام بر تو میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم. شایدم نشناختی، منم غضنفر....... آااه ای عشق من، چند روزه که دلم برات گرفته و قلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع میکنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟! امروز یاد آن روزی افتادم که تو من را دیدی و یک دل نه صد دل من را عاشق خودت کردی. یادت میآید؟ ای بابا عجب گیجی هستی، یادت نمیآید؟ خیلی خنگی، خودم میگم. اون روز که من زیر درخت گیلاس سر کوچه، لبو کوفت میکردم. ناگهان پدرت تو را با جفتک از خانه بیرون انداخت و من مثل اسب به تو خندیدم، خیلی از دست من ناراحت شدی. ولی با عشق و علاقه به طرف من آمدی. خیلی محکم لگدی به شکم من زدی و رفتی. آن لگد را که زدی برق از چشمانم پرید و حسابی عاشقت شدم. از آن به بعد هر روز من زیر درخت گیلاس میایستادم تا تورا ببینم، ولی هیچوقت ندیدم. اول فکر کردم که شاید خانه تان را عوض کردید ولی بعدا فهمیدم درخت گیلاس را اشتباه آمده بودم. یک قاب عکس خالی روی میزم گذاشتم و داخل آن نوشتم "عشقم" هروقت آن را میبینم به تو فکر میکنم و تصویر تو را به ذهن میآورم. اینم بگم که من بدجوری گیرتیم هااااااااا! مثلا همین دیروز داداشم داشت به قاب نگاه میکرد، دو تا زدم تو سرشو بهش گفتم مگه تو خودت ناموس نداری به دختر مردم نگاه میکنی؟ راستی این شمارهای که به من دادی خیلی به دردم خورد. هر روز زنگ میزنم و یک ساعت باهات درد دل میکنم و تو هم هی میگی "مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد" من که میدونم منظورت از این حرفا چیه!!! منظورت اینه که تو هم به من عشق میورزی، مگه نه!؟ یه چیزی بهت میگم ولی ناراحت نشی، گوساله! این چه وضع ابراز عشقه؟ ناراحت شدی؟ خاک بر سر بی جنبت!!! آدم انقد بیجنبه؟ ولی میدونم یکی از این روزا سرتو میندازی پایین و عین بچهٔ آدم میای تو خونهٔ من. بعد عروسی بهش بگو خیلی طرف خونهٔ ما پیداش نشه. من آدم کچل میبینم مزاجم بهم میریزه! چند وقت پیش یه دسته گل برات از باغچه کندم که سر کوچتون دادمش به یه دختر دیگه، فکر بد نکن! دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودرواسی گیر کردم گل رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد. درسته دختره از تو خیلی خوشگل تر بود ولی چیکار کنم که بیخ ریش خودمی. راستی من عاشق قورمه سبزی ام (البته بعد از تو) اگه برام خواستی درست کنی حواست باشه، بینمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه همچی لگدی بهت میزنم که نفهمی از کی خوردی!!! خلاصه اینکه بی قراری نکن، یه خط شعر هم برات گفتم.اگه خوشت اومد که اومد، نیومد به درک! بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم فکر نکن یاد تو بودم، داشتم اونجا ول میگشتم امضاء - غضنفر تو پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:, :: 9:34 :: نويسنده : محمدرضاترابی
یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت. این موضوع برای من واقعاً درد سر شده و آبروی من را به خطر انداخته. از شما کمک میخواهم......... منو راهنمایی کنید که چگونه آنها را اصلاح کنم؟ کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطیهای شما چنین عبارتی را بلدند. من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم … آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند … به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطیهای من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند. خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطیهای خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطیهایش را باز کرد و خانم طوطیهای ماده را داخل قفس کشیش انداخت. یکی از طوطیهای ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟ طوطیهای نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار که دعاهامون مستجاب شده!!!! چهار شنبه 6 مهر 1390برچسب:, :: 19:48 :: نويسنده : محمدرضاترابی
دختری در چین زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد. روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست این دختر به وی خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است . در حقیقت ، دختر می توانست برای شرکت در امتحان از همین ورقه استفاده کند . دختر کلیه پاسخ های ورقه را که در دست داشت حفظ کرد. با توجه به ضعف درسی وی گمان بر این بود که او در این امتحانات از نمره ۱۰۰ فقط ۳۰ نمره خواهد گرفت. اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره ۹۸ بگیرد. این مساله باعث شد که دانش آموزان دچار تردید شوند که مبادا دختر در امتحان تقلب کرده است . دختر نیز که هیجان زده شده بود ، شروع به گریه کرد . او از سخنان معلم بی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود که اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بیشتری کسب خواهد کرد. از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و برای اینکه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس می کرد . چند سال بعد ، او در یکی از دانشگاه های معروف پکن پذیرفته شد. در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر این گونه تغییر نمی کرد و آینده خوبی در انتظار وی نبود. اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول کرد. بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و برای معلم خود حقیقت را فاش کرد. معلم که دیگر سالمند شده بود ، گفت: عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیرا توانایی های تو را می شناختم و می دانستم که تو نمی توانی نمره ۹۸ بگیری . اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی. دین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم . دختر با شنیدن این سخنان به گریه افتاد. وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همین مساله راه زندگی وی را تغییر داده است. در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ داده و بوجود می آید. لذا نباید به این آسانی این فرصت ها را از دست داد چهار شنبه 6 مهر 1390برچسب:, :: 19:40 :: نويسنده : محمدرضاترابی
خوراک کودکان در مهد کودکهای آلمان (5 عکس) برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... چهار شنبه 6 مهر 1390برچسب:, :: 19:43 :: نويسنده : محمدرضاترابی
چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می رفت. گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم! یک شنبه 3 مهر 1390برچسب:, :: 14:34 :: نويسنده : محمدرضاترابی
* نشستیم همه داریم فیلم می بینیم، به رفیقم میگم یکم تلویزیونو بچرخون؛ * دارم چایی میخورم داغ بود سوختم. بابام می پرسه سوختی؟ پـــ نـــ پـــ رفتم مرحله بعد!!! پـَـَـ نـــ پـَـَــــ از تو کانال کولر، اتفاقاً پهنای باندشم زیاده، قطعی هم نداره!!! *رفتم دکتر از منشیه میپرسم دکتر هست؟ میگه بله میخوایید برید پیششون؟ پـَـَـ نــَـَـ پـَـَــــ اومدم ببینم اگه این وقت شب هنوز تو مطبند، تلاش شبانه روزیشون رو سرمشق زندگیم قرار بدم و برم!!! پـَــــ نـَـــ پـَــــ شماها خودتونو نجات بدین من اینجا میمونم مقاومت میکنم!!! میگه واقعا مرده؟ پَـــ نَـــ پَـــ داره تمارض میکنه پنالتی بگیره!!! پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه رد شدن از تنگه ابو غُریب میخوام. هم سنگرام منتظرن!!! جمعه 1 مهر 1390برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : محمدرضاترابی
Peugeot HX1 ؛ شاهکار جدید پژو (12 عکس) برای مشاهده عکسها با سایز بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... چهار شنبه 30 شهريور 1390برچسب:, :: 17:31 :: نويسنده : محمدرضاترابی
عکاسی فوق العاده زیبای مادون قرمز (39 عکس) برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... سه شنبه 29 شهريور 1390برچسب:, :: 23:11 :: نويسنده : محمدرضاترابی
امروز صبح وقتی از خواب برخاستی، تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف بزنی. فقط چند کلمه و یا از من به خاطر اتفاق خوبی که دیروز در زندگی تو افتاد، تشکر کنی. اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی. من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم تا بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خستهای. بعد از گفتن شببهخیر به خانواده، سریعاً به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست. شاید نمیدانستی که من همیشه با تو هستم. سه شنبه 29 شهريور 1390برچسب:, :: 23:11 :: نويسنده : محمدرضاترابی
نوعی ابر بسیار جالب در شمال استرالیا و در ساعات اولیه صبح تشکیل میشود که شبیه رول یا استوانه است! طول این ابر به 1000 کیلومتر هم میرسد و ارتفاع آن بین یک تا دو کیلومتر است و با سرعت 60 کیلومتر در ساعت حرکت میکند. دیدن چنین صحنه ای واقعا هیجان انگیز است!!!! برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... جمعه 25 شهريور 1390برچسب:, :: 23:3 :: نويسنده : محمدرضاترابی
هنر باور نکردنی گریم و آرایش در فیلم ها (23 عکس) برای مشاهدهء عکسها با سایز بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید! از دختر خانم ها واقعاً معذرت میخوام!!! درکتون میکنم!!! نترسید!!! اَلکیه!!! برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... جمعه 25 شهريور 1390برچسب:, :: 23:0 :: نويسنده : محمدرضاترابی
هنوز هم بعد از این همه سال چهره (ویلان) را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم به یاد ویلان می افتم… (ویلان پتی اُف) کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن. روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید. نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی. ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ گفتم: نه گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ گفتم: نه گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ گفتم: نه گفت:تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ گفتم: نه گفت:خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟ گفتم:آره…نه…نمی دونم. ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم..... به خودم که آمدم (ویلان) جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد..... ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟ جواب دادم: نه ویلان گفت: پس از این به بعد سعی کن حدّاقل نصفی از ماه رو درست زندگی کنی..... جمعه 25 شهريور 1390برچسب:, :: 11:31 :: نويسنده : محمدرضاترابی
نقاشی های چشم نواز (17 عکس) برای مشاهده عکسها با سایز بزرگتر ، بر روی آنها کلیک کنید برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... جمعه 25 شهريور 1390برچسب:, :: 11:30 :: نويسنده : محمدرضاترابی
گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد….... و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند. پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل سینى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند. خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید. در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد. شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 15:32 :: نويسنده : محمدرضاترابی
درصد کمی از انسان ها ۹۰ سال زندگی می کنند، مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند! نصف اشتباهات ما ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم. مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن. اگر حق با شماست به خشمگین شدن نیازی نیست و اگر حق با شما نیست، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید. ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهی ها، اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم! فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم، امروز، دیروز نیست و فردا امروز نمی شود. یادمان باشد که آن هنگام که از دست دادن عادت می شود به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست. زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور، و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان. برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است. گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش می آید که انسان باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپردازد. به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: مگه کوری؟! مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی. هیچ انتظاری از کسی ندارم و این نشاندهنده قدرت من نیست! در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا، زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند، اما آنچه خوب است همیشه زیباست. پنج شنبه 17 شهريور 1390برچسب:, :: 1:49 :: نويسنده : محمدرضاترابی
تست خود شناسی (آیا میتوانید «نه» بگویید؟!!!) آیا فردی تأثیرپذیر هستید که به سهولت تحت تأثیر دیگران قرار می گیرید؟ آیا وقتی قصد دارید «نه» بگویید، بی اختیار «بله» می گویید؟ آیا از ترس ناراحت کردن دیگران یا جر و بحث با آنها از ابراز عقیده خودداری می کنید؟ با پاسخگویی به سؤال های زیر می توانید میزان جرأت و جسارت خود را محک بزنید. تذکر: برای پاسخ به سؤالات زیر می توانید از سه گزینه: الف: بله - همیشه ب: گاهی اوقات ج: خیر، هرگز استفاده کنید. امتیازات بدین صورت است :
سؤالات 1- تعریف و تمجید کردن از دیگران و تبریک گفتن به آنها برای مناسبتهای مختلف برایم دشوار است. 2- حتی وقتی اطمینان دارم که دیگران در اشتباه هستند، ترجیح می دهم سکوت کنم و از انتقاد دیگران خودداری می کنم. 3- ابزار علاقه به عزیزانم برایم خیلی دشوار است. 4- حتی وقتی از نظر خود، سزاوار گرفتن پاداش یا ارتقاء هستم از مطرح کردن خواسته ام با رئیسم خودداری می کنم. 5- از درگیر شدن در موقعیت ها و شرایط پیچیده ای که امکان درگیری با فردی وجود داشته باشد، بشدت می پرهیزم. 6- ترجیح می دهم سرپرستی و کنترل گروه دوستانم را به عهده بگیرم. 7- احساس می کنم دیگران به شکل های مختلف از من سوء استفاده می کنند. 8- در هنگام صحبت با افراد مقتدر و با نفوذ، دچار نگرانی و اضطراب شده، عصبی و دستپاچه می شوم. 9- رفتاری جسورانه و حاکی از اعتماد به نفس از خود بروز می دهم. 10- تحت هر شرایطی، عقاید و نظرات خود را بر زبان می آورم، حتی اگر دیگران با من هم عقیده نباشند. 11- وقتی مجبور می شوم از توانایی های فردی تعریف کنم، دچار حس بسیار بدی می شوم. 12- قادرم به راحتی و با صراحت در مورد احساسات خود حرف بزنم. 13- هنگام رو برو شدن با افراد خیلی جسور و پر دل و جرأت، احساس می کنم مورد تهدید قرار گرفته ام. 14- اگر از نحوه سرویس دهی رستورانی رضایت نداشته باشم، فوراً گارسون و مدیر رستوران را در جریان قرار می دهم. 15- قادرم به راحتی مخالفت خود را با افراد بالادست و ارشد ابراز کنم. 16- افراد خودخواه و خودرأی، حس ناراحتی و معذب بودن را در من به وجود می آورند. 17- نیازهای دیگران را برتر از نیازهای خود می دانم. 18- زمانی که مشاجره و گفتگویی به پایان می رسد، موقعیت را در ذهنم مرور می کنم و به تمام چیزهایی فکر می کنم که می توانستم بگویم و آرزو می کنم ای کاش از جرأت کافی برای مطرح کردنشان برخوردار بودم. 19- از برقراری تماس تلفنی با مؤسسات، شرکت ها و سازمان های مختلف دلهره دارم، چون می ترسم اگر به خوبی متوجه سخنانشان نشوم، نادان جلوه کنم. 20- اگر همسایگانم سر و صدای زیادی به راه بیندازند، فوراً اعتراض خود را نشان می دهم. 21- به راحتی قادرم به دیگران «نه» بگویم. 22- وقتی با عده ای بیرون می روم، هر پیشنهادی که از سوی آنها مطرح شود، می پذیرم، حتی اگر نظر دیگری داشته باشم. 23- هر زمان که احساس کنم محق هستم و حقم پایمال شده، قادرم خشم یا ناراحتی خود را نزد دوستان یا عزیزانم عنوان کنم. 24- ترجیح می دهم به جای جر و بحث با دیگران، مسوولیت اشتباهات و خطاهای آنها را به عهده بگیرم. 25- ترجیح می دهم به جای تأکید بر روی تمایلات خود، با تمایلات دیگران کنار بیایم. 26- اگر یکی از دوستانم بی موقع به خاطر کاری جزئی با من تماس بگیرد، فوراً تماس تلفنی بی موقع اش را به او گوشزد می کنم و از او می خواهم که از آن به بعد، با در نظر گرفتن شرایط زمانی با من تماس بگیرد. 27- هر وقت با فرد مورد علاقه ام تنها می شوم، زبانم بند می آید و توان حرف زدن را از دست می دهم. 28- وقتی یکی از دوستانم چیزی از من قرض می گیرد و پس دادن آن را فراموش می کند به راحتی موضوع را به او یادآوری می کنم. 29- برای رسیدن به خواسته های خود، از هر راهی استفاده می کنم، حتی اگر لازم باشد از حربه ارعاب و تهدید. 30- به سهولت خونسردی خود را از دست می دهم و حرفهای زشتی از دهانم خارج می شوند که بعداً از گفتن آنها پشیمان می شوم. جواب خود را در ادامهء مطلب ببینید ادامه مطلب ... دو شنبه 14 شهريور 1390برچسب:, :: 14:25 :: نويسنده : محمدرضاترابی
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم. چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟ شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!!! یک شنبه 13 شهريور 1390برچسب:, :: 17:8 :: نويسنده : محمدرضاترابی
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را میکند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام ، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب در طول عمرش همچنان مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد که یک مرغ است........ دابوت، بعنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت میگوید : «اول از حصار اندیشه پوسیده ای که سالها در آن زندانی بوده اید رها شوید، سپس خود را بیابید ، آنگاه آماده پرواز به سوی اهداف بزرگ شوید.» جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, :: 14:48 :: نويسنده : محمدرضاترابی
سعی کنیدروزها استراحت کنید تا شبها راحت بخوابید!
نزدیکی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر ازخواب بیدارشدید روی آن نشسته و استراحت کنید!
به خواب نگوئید کاردارم به کاربگوئید خواب دارم!
جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, :: 14:46 :: نويسنده : محمدرضاترابی
بلند ترین سازه های بشری (22 عکس) برج خلیفه دبی - 828 متر (2،717 فوت) برای مشاهده بقیه عکسها به (ادامه مطلب) بروید ادامه مطلب ... پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, :: 15:34 :: نويسنده : محمدرضاترابی
یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل جای اینکه از جاده اصلی بیایم یاد پدرم افتادم که می گفت: جاده قدیمی باصفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ، 20 کیلومتری از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل ، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه از موتور ماشین سردر نمی آرم.
راه افتادم تو دل جنگل ، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم دیدم یه ماشین خیلی ارام و بی صدا بغل دستم وایساد..... من هم بی معطلی پریدم توش این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جاگرفتم ، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر ، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
بعد ماشین شروع به حرکت میکنه هر بار که مقابلش یه دره بوده یه دست از پنجره میومده بیرون و فرمونو میچرخونه تا این که یه جا رسیدم که یه قهوه خونه بود از ماشین پریدم پایین رفتم جریانو برا همه تعریف کردمو بیهوش شدم!
وقتی به هوش اومدم دیدم دو تا مرد اومدن تو یکیشون گفت: اصغر این یارو همون دیونه اس که وقتی داشتیم ماشینو هل میدادیم پرید تو!!!! سه شنبه 8 شهريور 1390برچسب:, :: 16:52 :: نويسنده : محمدرضاترابی
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:
مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.
وای خدای من، خیلی درست کردی... حالا برش گردون ... زود باش. باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش!
هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی... هیچ وقت!!!
برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟
یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک........ زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت :
فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من میاری؟!!!!!!
درباره وبلاگ ![]() با عرض سلام و خوش آمد گویی خدت شما دوست عزیز که در حال حاضر وارد وبلاگ هواداران بارسا شده اید در این وبلاگ سعی شده تا تمام اخبار/عکسها/کلیپهاو.... در مورد تیم بارسلونای اسپانیا در بروزترین شکل ممکن تهیه و در داخل وبلاگ قرار گیرد امیدوارم در این وبلاگ خوش باشید برای ارتباط با ما میتوتنید از طریق ایمیل زیر بامادر ارتباط باشید .:: fcmessi2011@yahoo.com::. موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان |
||||||||||
![]() |